|
|
|||
|
|
|
||
|
|
|||
|
اين شعر یدون نام
فرستنده برای ما ارسال شده |
|||
|
چادر
بيا گويم برايت
داستاني
در ايامي كه صاف و
ساده بودم
زني بگذشت از آنجا با
خش و فش
ز زیر پیچه دیدم غبغبش
را
چنان كز گوشه ابر سیه
فام
شدم نزد وی و كردم
سلامی
پری رو زین سخن قدری
دو دل زیست
بدو گفتم كه اندر شارع
عام
تو دانی هر مقالی را
مقامیست
در دالان خانه قدم
بگذار
پریوش رفت تا گوید چه
و چون
سماجت كردم و اصرار
كردم
به دستاویز آن پیغام
واهی
چو در دالان هم آمد شد
فزون بود
نشست آنجا به صد ناز و چم و خم
شگفت افسانه ای آغاز
كردم
گه از مرد گهي از زن
سخن كردم،
سخن را گه ز خسرو دادم
آیین
گه از آلمان بر او
خواندم، گه از روم
مرا دل در هوای جستن
كام
به نرمی گفتمش كای یار
دمساز
چرا باید تو رخ از من
بپوشي
من و تو هر دو انسانیم
آخر
بگو، بشنو، ببین،
برخیز، بنشین
ترا كان روی زیبا
آفریدند
به باغ جان ریاحینند
نسوان
چه كم گردد ز لطف عارض
گل
كجا شیرینی از شكر شود
دور
چه بیش و كم شود از
پرتو شمع
اگر پروانهای بر گل
نشیند
بر آشفت پريرو زين سخن
بي حد
كه من صورت به نامحرم
كنم باز؟
چه لوطی ها در این شهرند، واه واه
به من گوید كه چادر
واكن از سر
جهنم شو مگر من جنده
باشم
از ین بازی همین بود
آرزویت
الهی من نبینم خیر
شوهر
برو گم شو عجب بیچشم
و رویی
برادر شوهر من آرزو
داشت
من از زنهای تهرانی
نباشم
بر مرغ دگر نه برو اين
دام
چو عنقا را بلند است
آشیانه
كنی گر قطعه قطعه بندم
از بند
چرا یك ذره در چشمت
حیا نیست؟
چه میگویی مگر دیوانه
هستی؟
عجب گیر خری افتادم
امروز
عجب برگشته اوضاع
زمانه
نمیدانی نظر بازی
گناهست
تو میگویی قیامت هم
شلوغ است؟
تمام مجتهدها حرف
مفتند؟
برو یك روز بنشین پای
منبر
شب اول كه ماتحتت
درآید
چنان كوبد به مغزت توی
مرقد
غرض، آنقدر گفت از دین
و ایمان
چو اين ديدم لب از
گفتار بستم
گشودم لب به عرض
بیگناهی
مكرر گفتمش با مد و
تشدید
دو ظرف آجیل آوردم ز
تالار
دوباره آهنش را نرم
كردم
ولی آهسته بازویش
فشردم
یقینم بود كز رفتارم
اینبار
جهد بر روی و منكوبم
نماید
بگیرد سخت و پیچد
خایهام را
سر و كارم دگر با لنگه
كفش است
ولی دیدم به عكس آن
ماه رخسار
تغییر میكند اما به
گرمی
از آن جوش و تغییرها
كه دیدم
شد آن دشنامهای سخت و
سنگین
چو دیدم خیر، بند لیفه
سست است
گشادم دست بر آن یار
زیبا
چو گل افكندمش بر روی قالی
چنان از حول گشتم
دستپاچه
ازو جفتك زدن از من
تپیدن
دو دست او همه بر پیچه
اش بود
بدو گفتم تو صورت را
نكو گیر
به زحمت جوف لنگش جا
نمودم
كُسی چون غنچه دیدم
نوشكفته
برونش لیموی خوش بوی
شیراز
كُسی بشاش تر از روی
مؤمن
كُسی هرگز ندیده روی
نوره
كُسی برعكس كُس های
دگر تنگ
بر وي بند كردم به ضرب
و زور
سرش چون رفت، خانم نیز
واداد
بلی كیر است و چیز خوش
خوراكست
ولی چون عصمت اندر
چهرهاش بود
دو دستی پیچه بر رخ
داشت محكم
چو خوردم سیر از آن
شیرین كلوچه
حجاب زن كه نادان شد
چنین است
به كُس دادن همانا وقع
نگذاشت
بلی شرم و حیا در چشم
باشد
اگر زن را بیاموزند
ناموس
به مستوری اگر بیپرده
باشد
برون آیند و با مردان
بجوشند
چو زن تعلیم دید و
دانش آموخت
به هیچ افسون ز عصمت
برنگردد
چو خور بر عالمی پرتو
فشاند
زن رفته « كولژ» دیده
« فاكولته»
چو در وی عفت و آزرم
بینی
تمنای غلط از وی محال
است
برو ای مرد فكر زندگی
كن
برون كن از سر نحست
خرافات
گرفتم من كه این دنیا
بهشت است
اگر زن نیست عشق اندر
میان نیست
به قربانت مگر سیری؟
پیازی؟
تو مرآت جمال
ذوالجلالی
سر و ته بسته چون در
كوچه آیی
بدان خوبی در این چادر
كریهی
كجا فرمود پیغمبر به
قرآن
كدامست آن حدیث و آن
خبر كو
تو باید زینت از مردان
بپوشی
چنین كز پای تا سر در
حریری
به پا پوتین و در سر
چادر فاق
بیندازی گل و گلزار
بیرون
شود محشر كه خانم رو
گرفته
پیمبر آنچه فرمودست آن
كن
حجاب دست و صورت خود
یقین است
به عصمت نیست مربوط
این طریقه
مگر نه در دهات و بین
ایلات
چرا بی عصمتی در
كارشان نیست؟
زنان در شهرها چادر
نشینند
در اقطار دگر زن یار
مرد است
به هر جا زن بود هم
پیشه با مرد
تو ای با مشك و گل
همسنگ و همرنگ
نه آخر غنچه در سیر
تكامل
تو هم دستی بزن این
پرده بردار
تو هم این پرده از رخ
دور میكن
فدای آن سر و آن سینه
باز |
|||
|
|||