XSEER HomeYou Are HereYou Are Here

 

 

 

 

 

 

 

XSEER
Home

Arts &
Literature

Musical
Moon

Design
Review

XSEER
Specials

Iran
Connect

 

 


به مهرآوای اکسـير خوش‌آمديد

Wednesday September 13, 2006

   

پاييز نيا...
چيزي به رسيدنش نمانده. شايد اولين بار است كه از آمدنش هراس دارم. اما مي‌آيد. اصلا يك جورهايي انگار آمده و هست. نمي‌دانم شايد آنقدرها هم ترسناك نباشد. نه نيست... به آغوش لباس‌هاي گرم پناه مي‌برم. به تاريكي پناه مي‌برم. به بهانه‌ي باد و باران و سرما به هر گوشه‌اي پناه مي‌برم. اصلا به آغوش پسرهايم پناه مي‌برم. آنقدر در آغوششان مي‌مانم تا تمام شود. تا بيايد و برود. تا شايد به خواب بروم و اين‌بار به رويا پناه ببرم. آخر به سان يك روياست. آخر حقيقت من يك روياست. آخر روياي من حالا ديگر يك حقيقت است.

         
 


مي‌گويند آدم‌ها دو دسته‌اند. يا فلانند يا بهمان. خوب من هم نسخه‌ي "آدم‌ها دو دسته‌اند" خودم را دارم. يكي آدم‌هاي معمولي و يكي آدم‌هاي اهل اينترنت، كه در ايران تعدادشان بسيار كم‌تر از آن است كه حدس مي‌زدم. تاثير اينترنت روي جامعه‌ي ايراني چيزي نزديك صفر است. و به‌نظر مي‌رسد حالا حالا‌ها هم همين‌گونه خواهد بود. همان در صد كم جامعه كه كامپيوتر و اينترنت دارند هم با مشكل كندي سرعت و فيلترينگ مواجه‌اند. اين‌ها كه گفتم البته كشف بزرگي نيست و همه مي‌دانيم. اما خوب... آمدن به تهران و تجربه‌ي عيني آن چيز ديگري‌ست. تاثير تلويزون و روزنامه روي افكار عمومي اصلا با اينترنت قابل مقايسه نيست.

خوب... مقادير قابل توجه‌اي عكس و ويديو گرفته‌ام. حرف‌هاي بسياري هم براي گفتن دارم كه كم كم، و مخصوصا پس از بازگشت به تگزاس همه را در بخش‌هاي مختلف اكسير مي‌گذارم. پس يادتان نرود مرتب به اكسير، مخصوصا صفحه‌ي ايندكس اكسير سر بزنيد. تا بعد...


تهران خيلي زيباتر و بهتر شده. در اين شهر شلوغ هيچ‌كس ديگري را آزار نمي‌دهد. چه مردم نجِيبي هستند ايراني‌ها. از انبوه پيكان و رنوهاي قراضه هم ديگر خبري نيست. مردم بهتر لباس مي‌پوشند. بهتر رانندگي مي‌كنند و كمتر به هم مي‌پرند. نه از دعوا و داد و بي‌داد خبري‌ست و نه از قيافه‌هاي وحشتناك كساني كه خود را صاحب اين مملكت و از هفت دولت آزاد مي‌دانند. دارا و ندار حال مي‌كنند. من هم براي اولين بار در حال خوش‌گذراني هستم. شما هم خوش باشيد. باز هم مي‌نويسم حتما سر بزنيد به خانه‌ي من.


دوستان گرامی من برای مدتی به تهران می‌روم. همه‌چيز آماده است. حتی يک جفت کفش مخصوص عبور از روی کشته‌مرده‌ها هم با خود دارم تا در آن‌جا دچار مشکل نشوم. بعد هم که همايش پشت همايش. کنفرانس پشت کنفرانس. مصاحبه پشت مصاحبه. پس در فکر ديدن من نباشيد که جدا نمی‌توانم در خدمت باشم. اما خارج از شوخی... نمی‌دانم آیا می‌توانم از تهران سايت را آپ‌ديت کنم يا نه. شايد برق و تلفن هم نداشته باشم. چه برسد به کامپيوتر و ارتباط با اينترنت و چه و چه. پس به جز تو که در تهران خواهمت ديد. تا بازگشتم از سفر خدانگهدار همگی.


ابرها را کنار بزن. نه... ابرهای سياه و ضخيم نا اميدی را نمی‌گويم. آن ابرهای سفيد و زيبايی را می‌گويم که با قلب پر مهرت همه جا و بدور خود نقاشی کرده‌ای. تا نبينی. تا باور نکنی. تا به یاد نياوری. تا نپذيری و احساس شرم نکنی. آن‌ها را کنار بزن چون چند صباحی ديگر اين باد است که همه را با خود می برد. و آن روز در آينه به خط‌های چهره‌ات می‌نگری و افسوس می‌خوری به سال‌هايی که در خواب و خيال و به باطل سپری کردی. تا دير نشده و از هر چه در آسمان است بی‌زار نشده‌ای ابرهای سفيد و زيبا را پاک کن و هر آنچه در ورای آن پنهان کرده‌ای ببين... باور کن... و بپذير. [مهرآوا - مارچ صفر‌سه]
 


تا مهتاب شبی ديگـر
 

... نه من جا نزدم. حرف‌هايم هم تمام نشده... اين‌جوری‌هام نبوده که مهرآوا خواننده‌ای نداشته باشد. اتفاقا داشت. و چه خواننده‌های گلی هم داشت. جز مهر و محبت چيزی نديدم از ايشان. و فهميدم که چقدر ايرانی‌ها دريا‌دل‌اند. حتی برای آدمی مثل من... جايی در دل‌هايشان هست. و بدون دلیل کسی را از دلشان بيرون نمی‌کنند. اصلا من در عمرم هرگز از جايی بيرون نشده‌ام. چون به اين سادگی و با يک تعارف خشک و خالی سرم را مثل گاو پايين نمی‌اندازم و بروم داخل.

يکی از يادداشت‌هاي دو سال پيشم را همين بالا گذاشتم. اگر به آن حرف من در آن يادداشت نرسيده‌ايد... يک روز می‌رسيد. اقلا با خودتان صادق باشيد. اگر نمی‌خواهيد سفره‌ی دلتان را پيش هر کس يا روی نت باز کنيد... خوب نکنيد. اما با خودتان ديگر تعارف نداشته باشيد. من نسبت به خيلی‌ها... مخصوصا دوستانی که بدون شناسنامه روی نت می‌نويسند، خيلی کم از خودم و حرف‌های دلم گفتم. اما همينش هم برای خيلی‌های تابوست. در اين سه سال دوستانی که در دنيای واقعی مرا می‌شناسند... يا خانواده و يا بستگانم... کوچک‌ترين اظهار نظری درباره‌ی اين يادداشت‌ها نکردند. انگار که اين نوشته‌ها نجس است و من به ننگ فاميل تبديل شده‌ام! اصلا انگار نه انگار که اين سايت وجود خارجی دارد. اما برای من مهم نيست. من چه حرف‌هايم را بنويسم و چه ننويسم و چه کسی بخواند و اهميتی بدهد يا ندهد هيچ اتفاق خاصی نمی‌افتد. مهم برای من فقط اين است که ديگر خودم را گول نمی‌زنم و دور و برم را با نقاشی‌های زيبا از ابرها پر نمی‌کنم.

فعلا به‌دلايلی مهرآوا را موقتا تعطيل کردم. اگر دوباره شروع‌اش کردم، در صفحه اول اکسير، يک چراغ چشمک‌زن جلوی اسمش می‌گذارم تا باز هم بياييد به خانه‌ی من. - مهران مهرافشان

 


آرشيو مهرآوا را ببينيد.
شايد چيزی پيدا کرديد
که خوشتان آمد.
 
MEHRAVA Archives
TODAY
JAN '05
DEC '04
NOV '04
OCT '04
SEP '04
SUM '04
MAY '04
APR '04
MAR '04
FEB '04
JAN '04
DEC '03
NOV '03
OCT '03
SEP '03
AUG '03
JUL '03
JUN '03
MAY '03
MAR '03
FEB '03
JAN '03
DEC '02
NOV '02
OCT '02

 

 

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message