XSEER HomeYou Are Here

MEHRAVA Archives
TODAY
JAN '05
DEC '04
NOV '04
OCT '04
SEP '04
SUM '04
MAY '04
APR '04
MAR '04
FEB '04
JAN '04
DEC '03
NOV '03
OCT '03
SEP '03
AUG '03
JUL '03
JUN '03
MAY '03
MAR '03
FEB '03
JAN '03
DEC '02
NOV '02
OCT '02

 

XSEER
Home

Arts &
Literature

Musical
Moon

Design
Review

XSEER
Specials

Iran
Connect

 


می‌دونم خيلی عادت بديه. هميشه می‌گم فلان چيز هفته‌ی ديگه حاضره ولی می‌ره تا شش‌ماه، يه‌سال ديگه. خوب، من يه سرم و هزار سودا. شما به بزرگ‌واری خودتون ببخشيد. پس ببينيد يکی از بخش‌های جديد سايتو که خيلی وقت پيش قولشو داده بودم.

گالری عکس‌های باورنکردنی اکسير

خواستم اول شماها ببينيد بعد به سی‌ان‌ان خبر بدم. می‌بينيد چقدر برای من با ارزشيد؟



می‌گم آقای خاتمی، مردم می‌گن شما استعفا بده، تا
ما خودمون کارو يک‌سره کنيم. البته جسارته ها، شما خودتون استاديد. - می‌دونم. شيش ماهه که استعفامو دادم به‌جون شما. قبول نمی‌کنه.



از واژه‌ی انگليسی «پوينت آو نو ريترن» [نقطه‌ی پايان سوخت کافی برای بازگشت،] خوشم می‌آيد. شايد چون واژه‌ی خوش‌آوا و فضايی و با‌کلاسی‌ست. امروز به اين فکر افتادم که از آن‌جا که پس از يک‌سال و اندی و با داشتن حدود ششصد لينک به خارج در اکسير، فقط توانسته‌ام حدود شش لينک دريافت نمايم، مناسب است نام لينک‌های اکسير را به «لينکز آو نو ريترن» [لينک‌های بدون بازگشت،] تغيير دهم.


قبل از پاسخ به سوال‌ها خواستم بگم که در يک جامعه‌ی مدنی... چه خبره؟... اين‌ها کی هستن؟ - بفرماييد آفا. احضار شديد. حکم بازداشت موقت داريم. - ببينم حکمتو...آخ... دستتو بکش. - يا ميای يا می‌بريمت. - يواش... آقايون خانوما دقت داشته باشن. آدم‌ربايی در روز روشن. می‌دونم‌هم کار کی‌یه. کار نامزد اون خانوم اون‌دفعه‌ای. من از الان اعتصاب غذا می‌کنم. حرفی هم زدم بدونين حرفای محفل اعتراف‌گيری‌يه. مننتظر افشاگری‌های من از داخل تاريک‌خانه‌ی... آ‌آ‌آ‌آ‌آ‌خ خ خ خ


پرس‌و‌جو کرديم و فهميديم دليل کم‌رونق بودن اکسـيرهمانا نبود لينک‌های تصويری با پرستيژ در حاشيه‌ی صفحاتش است. پس اين هم لينک‌های ما، البته بدون تصوير، چون سايتمان همين‌جوريش هم خيلی سياه است.

دوستـان و نزديکـان صمـيمی
هفته‌نامه‌ی کانون باکلاس‌ها
لئوناردو داوينسی
سهراب سپهری
ميراث فرهنگی يونسکو
احمد شاملو
آب خنک
فروغ فرخزاد [هشت تا]
ماهنامه‌ی هنری اختاپوس
نلسون مندلا
سپيدار بلند


پرونده کاظمی از طرف دادستان محترم به اسماعيلي، قاضي بي‌طرف و مستقل و داراي حسن شهرت، و با سابقه‌ی رسيدگي به پرونده‌هاي پيچيده‌ي جنايي از جمله شناسايي قاتل جنايت معروف قيطريه، باند جنايتكار جنگل‌هاي لويزان، حادثه‌ي پارك شهر و كشف چند فقره قتل يكي از متهمين ناآرامي‌هاي اخير تهران سپرده شد. - دادسراي عمومي و انقلاب تهران. اولا اين‌که ما خودمان محترميم. دوما اسماعيلي آن‌قدر شهير است که اصلا نام کوچک ندارد. مثل «مدانا». در ضمن فقط جنايت‌کارانی را شناسايی می‌کند که جنايت‌های جدا جدا مرتکب شوند. اگر قتل‌ها زنجيره‌ای باشد آن‌وقت پرونده را به‌قاضی ديگری می‌دهيم که او ديگر از اين هم واردتر است. اين جلوی او لنگ انداخته. تازه، اعتشاش‌گران را هم بازجويی می کند. آخر قاتل‌های چندفقره‌ای هم اغتشاش‌گرند. و بالعکس. آن قاتل اعتشاش‌گر هم خوب شد ناآرامی کرد وگرنه او برعکس جانی قيطريه، عمرا شناسايی شدنی نبود. اما از بس خر بود با پای خود بلند شد آمد اغتشاش‌گری.


قبل از هر چيز سه وب‌لاگ جديد را معرفی می‌کنم. البته کار من صرفا معرفی‌ست. اين که چه تعداد از اين‌همه مراجعه کننده را قدر بدانند و بتوانند نگه‌دارند ديگر به جديت و استعداد خودشان بستگی دارد.

وب‌لاگ جديد و مستعد «آخرين سال»
به اين وب‌لاگ سربزنيد. درباره‌ی نجوم و ستارگان و اين‌چيز‌ها می‌نويسد. حتما کليک کنيد تا دل‌گرم شود.
وب‌لاگ جديد و مستعد «حکومت»
اين‌يکی به موضوعاتی از قبيل چارت سازمانی دولت و اين‌گونه مباحث خوب می‌پردازد.
وب‌لاگ جديد و مستعد «عاليجنابان»
اين آخری خيلی سياسی‌ست. ببخشيد اگر احتمالا با جناح فکری شما سنخيتی ندارد.


اين کيست که تو را اين‌گونه مات کرده؟ می‌فهمی چه می‌گويم؟ حواست کجاست؟ - حواسم؟ او برای من حسی باقی نگذاشته. مثل يک دونده‌ی آماده‌ی شنيدن شليک، خيز برداشته. نه من و حواسم، که گمانم همه‌ی دنيا را تسخير کند. در نگاهش گرمای انسان شرقی را می‌بينم. و در رفتارش اصالت مردان قديم. نه، او هم کامل نيست. مثل همه‌ی انسان‌ها. مرد است. بايد اشتباه کند و خودش هم بايد تاوانش را تا قران آخر بپردازد. آنقدر عاقل و سرد‌و‌گرم چشيده هست که بداند کدام راه درست است. اما به همان ميزان جوان و ضعيف است و نمی‌تواند به آن سو رود. هوش و توانايی آن را دارد که دنيا را مال خود کند. اما در نهايت ضعف و حماقت همه را از دست می‌دهد. روی لبه‌ی تيغ ايستاده. هر آن ممکن است پايش بلغزد. اما او را دوست دارم چون مرد امروز است. يک انسان واقعی در عصر حاضر، که خود می‌دانی تعدادشان بس اندک است. [نيو ورلد من - راش]



يکی از دوستان من ديروز مثلا خواسته است که بگويد که من هم بلدم هيچ‌کار نکنم و پس از هفت‌هشت ساعت تلاش، چيزی به‌جز سردرد شديد و گرسنگی و نوعی جنون موقت نصيبش نشده است. توجه داشته باشيم که بايد به مفهوم فلسفی و نه صرفا لغوی اين‌گونه مباحث سطح بالا دقت کرد و فکر نکنيم که به‌همين سادگی‌ست و مثلا اگر دراز بکشيم و چشمانمان را ببنديم و چيزی هم نخوريم و نشنويم، برای خودمان فيلسوف شده‌ايم. اين چيز‌ها حساب دارد. الکی نيست. برای مثال،‌ يک استکان چای معمولی با دو عدد خرما باعث شکسته شدن اعتصاب غذا نمی‌شود که اگر آن را هم نخوريم، قبل از خبردار شدن رويترز، کارمان تمام است. اما اگر بخواهيد جلوی دانشکده و سر ظهر، خبرنگاران را منتظر بگذاريد و اول يک پرس چلوکباب مخصوص با ماست موسير و نوشابه و پياز و گوجه و مخلفات ميل کنيد، دوتا چای قند پهلو هم بعدش، اين ديگر اعتصاب غذا به‌حساب نخواهد آمد. در پاسخ به يک دوست ديگر هم بايد بگويم البسه‌ی رنگی، اگر طرح خاصی نداشته باشد و نو نباشد، هيچ‌کار نکردن را باطل نمی‌کند. اين‌ها را سر‌فرصت به تفصيل توضيح خواهم داد.


خيلی ممنون که به سايت ما مي‌آييد. شما برای ما ارزش‌منديد. وقت‌تون که ديگه بيشتر. اعصاب‌تون که ديگه از اون‌هم مهم‌تر. برای پاسخ به محبتی که داريد دو بخش جديد به سايت اضافه کرديم. همين حالا کليک کنيد و زودتر از ويزيتور‌های غريبه‌تر اون‌ها رو ببينيد.

  زيباترين خانم‌های جهان
  خوش‌تيپ‌ترين فوتباليست‌های کل کائنات

خواهش می‌کنيم. تشکر لازم نيست.


يک جوک که خواهرم فرستاده. پنج نفر در هواپيمايی در حال سقوط بودند ولی با چهار چتر نجات. اولی و دومی به بهانه‌ی اين‌که آدم‌های مهمی هستند چتری برداشته و می‌پرند. نفر سوم، آقای بوش، می‌گويد که من باهوش‌ترين پرزيدنت جهان هستم و مردم به من نياز دارند. او هم می‌پرد. چهارمی، پاپ ژان پال دوم، به نفر پنجم که يک دختر مدرسه‌ای‌ست می‌گويد که من پير هستم و اين حرف‌ها. من جانم را فدای تو می‌کنم. تو بپر. اما دخترک می‌گويد. نه احتياجی نيست. دوتا چتر داريم. چون باهوش‌ترين پرزيدنت دنيا با کيف مدرسه‌ی من پريد بيرون.


برای رسيدن به آن‌چه می‌خواستم از هر‌چه داشتم مايه گذاشتم. به پرواز در‌آمدم. گمانم زيادی به خورشيد نزديک شدم، و پرهايم سوخت. گرچه همه‌چيزم از دست رفت، اما... اين خواستن بود که پيروز شد. پس هزينه اش را، بدون کوچکترين دغدغه، پرداختم. نفس نفس زنان ايستادم و به‌خود آمدم. هوش و حواسم که بازگشت ديدم که نه. من يک بازنده‌ام. يک بازنده. نمی‌دانم اشکال از چه بود. شايد کم‌خوابی و خستگی. گرچه آرزويم برباد رفت، اما... با افتخار باختم. مردانه باختم. پس هزينه اش را، بدون کوچکترين دغدغه، پرداختم. حالا هم، حتی اگر موسيقی را از من بگيرند، صدای باران هست. اميد هست، آرزو هست، و من، که برای رسيدن به آن از هيچ تلاشی دريغ نمی‌کنم. پس هزينه‌ها را، بدون کوچکترين دغدغه، می‌پردازم. نمی‌شمارم. فقط می‌پردازم. [براوادو - راش]


مادر نامزد من تو فرودگاه حجاب خانوما رو کنترل می‌کنه. اما خودش ادعا داره که از دوم خردادی‌ها هم تندتره. به‌نظر شما می‌شه به حرفش اطمينان کرد؟ - تو عروسی‌ها کراوات می‌زنه يا نه؟ - نمی‌دونم. شايد. نديدمش تو عروسی. - پيرهنشو تو شلوارش می‌کنه يا می‌ندازه بيرون؟ - می‌ندازه بيرون، ولی می‌گه تو خارج همه اين‌کارو می‌کنن که شبیه گی‌ها نباشن. - آهان. ريش داره يا نه؟ - خودم گفتم با ريش ماه‌تر می‌شی. خودم نمی‌ذارم بزنه. - ادوکلون می‌زنه يا از اين عطرهای شابدولظيمی؟ - از کار که می‌آد اونقدر بوهای جرواجور می‌ده که نمی‌دونم مال خودشه يا که چی. - عجب؟... لباس زير چی؟ از اون تنگ‌ها می‌پوشه يا از اين مدل بوکسوری‌ها؟ - هيچ‌کدوم. از اين چلوار‌های گشاد چهارخونه‌ای‌يه. می‌گه مادرش برای جبهه می‌دوخته. اضافه آوردن. - خاک تو اون سرت کنن بدبخت که داری با انصار ازدواج می‌کنی حاليتم نيست. بگير بشين ديگه نمی‌خوام سوال کنی.


امان از آخر هفته و روز تعطيل. مخصوصا بعدازظهرش که آدم نمی‌داند چرا غمگين است. حتی اگر در جاده باشد. مثل ديروز. که همزمان با غروب غم‌آلود، داشتم به راديو گوش می‌دادم. و سخنران می‌گفت، می‌دانی؟ خدا هميشه پشت‌و‌پناه توست. و من ذوق‌زده از اين خبر خوش، به‌احترام او، با سرعت زياد از وسط ماموران ايست بازرسی عبور کردم. تو را شکر می‌گويم ای خدا. آخر با دختری قرار داشتم و دير شده بود. با خود می‌گفتم، که حتما ناراحت شده و رفته است. اما، وقتی رسيدم، ديدم که با چشمان زيبا، و پرازاشکش، در گوشه‌ای ايستاده. هفته‌ی بعد، همان سخنران می‌گفت که با اهدای مبلغی ناچيز، دعای شما را در راديو می‌خوانيم و به آرزوی‌تان می‌رسيد. پس من هم مبلغی اهدا کردم. هفته‌ی بعدش، هم دعايم خوانده شد، و هم به دختری که دوست داشتم رسيدم. با آن چشمان زيبايش. اگر شما هم مثل من به آخر خط رسيده‌ايد، و اين زندگی برايتان پشيزی ارزش ندارد، دختری پيدا کنيد، با چشمان... می‌دانيد که چه چشمانی... [فار اوی آيز - رولينگ ستونز]



در لابلای خبرهای داغ سياسی اين‌روزهای ايران، پيام جديدی از سوی برخی نمايندگان اکثريت مجلس، هم برای تمامت‌خواهان، و هم برای آن‌دسته از مردم دلسرد شده ارسال شد که حاوی نکته‌ی بسيار مهمی بود. اين‌که آن‌طورها هم نيست که ما از همه‌ی توانايی‌ها‌يمان استفاده کرده باشيم. اين‌که اگر قرار باشد کوتاه‌آمدن و بردباری مارا، هربار، با نامردی و جفا پاسخ گوييد، و اگر همه‌ی درها را بروی ما ببنديد، ماهم برگ برنده‌ای را رو خواهيم کرد که با ديدن گوشه‌اش، تا مدتی گيج خواهيد زد. [افشاگری، آخرين چاره‌ی نماينده‌ی مشهد، تاجرنيا، در پاسخ به اتهامات مرتضوی] خوب، اين هم از يادداشت سياسی امروز من.

 
July 2003



گروه «راش» در شهر خودشون «تورانو» يا همون «تورنتو» به همراه «رولينگ‌ستونز» و «ای‌سی/دی‌سی» و چند گروه ديگه کنسرت بزرگی داشتن برای بيماری «سارز». اونقدر دير خبر دادند که نتونستم برم. گرچه تا حالا چند‌بار در نزديکی محل اقامتم کنسرت داشتن و نتونستم برم. اينو می‌نويسم. می‌خواهيد باور کنيد. می‌خواهيد نکنيد. «راش» بهترين گروه موسيقی کره‌ی زمينه. هر سه عضوش هم در ساز‌هايی که می‌زنن بهترين‌های دنيا هستن. بچه‌های فوق‌العاده خوبی هم هستند. «پينک‌فلويد» عمرا به گرد پای «راش» هم نمی‌رسه. خوش‌به‌حال خودم که بيش از بيست ساله که با موزيک و اشعارشون حال می‌کنم.


گنجينه‌ی اسـرار
رستاخيز: لئو تولستوی

ما به جای ريشه کن کردن فساد چه میکنيم؟ يکی از تيرهروزان را میگيريم و از جامعه جدا میکنيم، به زندانش میاندازيم تا در کنار صدها بلاديده و سيلی خورده روزگار، عمر را به بيهودگی و بيکاری بگذراند و در زندان هم او را آسوده نمیگذاريم. ما برای دگرگونی اوضاعی که چنين سيه روزانی را در دامان میپرورد قدمی بر نمیداريم، حتی دستگاههای جنايت پرور را در پناه خود میگيريم برای اصلاح وضع کارگاهها و کارخانهها کاری نمیکنيم، کافهها و ميخانهها و فاحشهخانهها را به حال خود رها میکنيم. چون به گمان ما اين چيزها با همين ترتيب فعلی از جامعه ما جدايی ناپذيرند. با اين کارها ما هزاران هزار جنايتکار میآفرينيم و به جامعه تحويل میدهيم و هنگامی که يکی از تبهکاران به چنگمان میافتد، او را از خود دور میکنيم و با تبعيد او به ايرکوتسک گمان میکنيم که وظيفه مسکونشينان تمام و کمال به انجام رسيده است.


ده بهانه‌ی نجات‌بخش برای زمانی‌که... می‌دانيد که چه زمانی...: ۱۰ - به اون‌ها دست نزن. اداره‌ی پست اشتباه آورده. من ضدزنگ سفارش داده بودم. ۹ - اين‌ها مال اون رفيقمه که گرفتنش. داشتن سوار پاترول می‌کردنش که به من ندا داد برم از تو خونه‌اش زير شومينه برشون دارم. ۸ - پس بگو چرا اين يارو که خونه رو به ما فروخته هی زنگ می‌زنه می‌گه يه چيزايی جا گذاشته اينجا. ۷ - چی؟ کجا؟ کی؟... من؟... دستت درد نکنه. اين بود دوست داشتنت؟ هرگز اين بی‌اعتمادی‌تو نمی‌بخشم. هرگز. ۶ - عزيزم من اين‌ها رو فقط برای اين گرفتم که بتونم همسر بهتری باشم برای تو. ۵ - يعنی مال تو نيست؟ من پارسال ديدم اين‌ها رو. خيال می‌کردم مال توست؟ چه فکرايی که نکردم.۴ - چيزه... آخه... اون يارو خوش‌تيپه... اين... چيزه... اينو می‌شناسم... با من آشناست... خواسته پز بده که ما اينيم، ورداشته اين‌ها رو آورده. ۳ - مال من نيست. يکی از بچه‌ها با کلی التماس اين‌ها رو امانت گذاشته پيشم. پول ازش گرفتم برای نگهداری‌شون. بيا پولش مال تو. برو اون لباسه رو که دوست داری بخر. برو ديگه. ۲ - اين‌ها رو تو کمد اون دوستم که مرد پيدا کردم. نخواستم خونواده‌اش ببينن و آبروش بره. وای منو دوباره ياد اون خدابيامرز انداختی... اهه اهه اهه.... ۱ - اگه يه کم هم به من و کارم توجه می‌کردی هرگز اين توهين بزرگو به من نمی‌کردی. اين‌ها رو برای تحقيقاتم گرفتم. من محقق مسائل اجتماعی‌ام. وب‌لاگ دارم.


گنجينه‌ی اسـرار
گفتگوهای تنهايی : دکتر شريعتی

 

من فکر می کردم که هرگز و در هيچ زمينه ای حسد ندارم و اين يکی از پاکی هايی بود که روحم را بدان می ستودم و به من غرور و توفيق و لذت می داد، آن را مقام بزرگی در تعالی روحی و انسانی خود می دانستم. چنين هم بود، اين نه تنها احساس خودم بلکه قضاوت همه اطرافيان و همزيستانم بوده و هست. ...حسادت هنگامی در دل پديد می آيد که انسان در طی راهی يا در کسب چيزی که بدان ارزش قائل است و آن را آرزو می کند ديگری را از خود موفق تر و پيشرفته تر ببيند و به او حسد ورزد؛ شرط ديگر حسد هم اين است که آدمی که حسد مرد را تحريک می کند هم شان و هم جنس وی تلقی شود.برای من هيچ يک از اين " شرايط خلق و پرورش حسد" پديد نيامده بود که نه آن ميزها را شايسته خود می دانستم و می دانم و نه اين ميز داران را هم شاًن و هم سطح خودم. ...اما حال می فهمم که اينکه تا کنون هر گز حسد را در خود احساس نمی کرده ام به علت پارسايی اخلاقی و تقوای روحی من نبوده است، از بی حسدی نبوده است، از خودبينی و خود بزرگ بينی من بوده است و هر گاه که شرايط حسد به وجود بيايد من هم حسود می شوم و چه حسودی! می خواهم از زور حسد بترکم، منطقم را ازدست می دهم، دنيا در پيش چشمم سياه می شود، زبانم ديگر رابطه اش را با عقلم قطع می کند و يکسره در اختيار قلبم قرار می گيرد، قلبی که کوزه ای شده است که در آن از عشق و خاطره و تجربه و احساس و ايمان و يقين و نور خدا و دوستی و آشنايی و شرم و حيا و رودربايستی و قوم و خويشی ... هر چه هست يکباره خالی می شود و مثل کوزه ای که درست چپه اش کنی و بعد خالی خالی که شد فقط و فقط از حسد پرش کنی، لبريز و سر ريزش کنی!و آن هنگامی است که کسی در بزرگواری و فداکاری و محروميت و صبر و گذشت و ايثار و تحمل سختی به خاطر ديگری و ايمان و دين و تعصب و اخلاص و شهامت و ... خوبی، بخواهد از من جلو زند و مرا عقب اندازد ... آه! که از حسودی داغ می شوم، ديوانه می شوم، گويی يکباره ديگر همه چيز را از دست داده ام، ديگر سقوط است و ضعف و زبونی و ننگ و ...



قوانين نانوشته بيش از قوانين مکتوب اهميت دارد. نه فقط در ايران که در همه‌جای دنيا. حد و مرزهايی که با قلم تاريخ و فرهنگ ملل نگاشته شده، يا بهتر بگويم، نشده. احکامی که ميزان اعتقاد به آن اصالت فرد را تعيين می‌کند و بی‌شک امانت‌داری مهم‌ترين آن است. هنوز هم، نه تنها روابط بين آحاد جامعه، که گاه شالوده‌ی روابط بين‌الملل هم بر اساس همين نا‌نوشته‌ها شکل گرفته. البته که اگر اين قوانين را هم می‌شد نوشت و اجرا کرد، دنيا گلستان می‌شد. اما امکانش نيست. همه‌چيز گفتنی و نوشتنی نيست. سال‌هاست که بکلی اميدم را از هرچه کتاب و قانون و دادگاه و وکيل و محضر و زهرمار است از دست داده‌ام. حتی از مغزم هم ديگر استفاده نمی‌کنم. فقط به حرف قلبم گوش می‌کنم و بس. همه‌ی تصميم‌ها را برايم می‌گيرد. هرگز هم اشتباه نمی‌کند.


گنجينه‌ی اسـرار
نان و شراب: اينياتسيوسيلونه

 

مسلماً وضع بد است و اين ديكتاتوري كه دارد ما را خفه مي كند خودش هم مثل جنازه يك حالت لختي پيدا كرده است. مدت هاست كه ديگر از صورت نهضت بودن ولو يك نهضت ارتجاعي به در آمده است تا فقط صورت اداري ( بوروكراسي ) داشته باشد, ليكن اصولاَ مخالفت با اين ديكتاتوري به چه نتيجه اي خواهد انجاميد؟ به يك ” بوروكراسي“ ديگر كه به نام افكاري ديگر و به حساب منافعي ديگر به نوبه خود خواهان اعمال يك سلطه استبدادي خواهد شد. اگر آن ” بوروكراسي“ پيروز شود و احتمال هم مي رود پيروز شود در آن صورت ما صاف و ساده از يك استبداد به استبداد ديگري منتقل خواهيم شد. ما با چيزي كه آن را انقلاب اقتصادي مي گويند آشنا خواهيم شد و در سايه آن همان طور كه امروز راه آهن دولتي, گنه گنه دولتي, نمك دولتي وسيب زميني دولتي داريم نان دولتي و كفش دولتي و پيراهن دولتي و تنكه دولتي و سيب زميني دولتي و تره بار دولتي خواهيم داشت. آيا مي توان اين را ترقي فني دانست؟ گيرم كه بلي, ولي اين ترقي فني نقطه اتكاي يك مكتب رسمي و اجباري و پايه و اساس يك مذهب سياسي خواهد شد كه از كليه وسائل موجود از سينما گرفته تا وحشت و ارعاب براي از بين بردن عقيده مخالف خود و زور گفتن به اندشه فردي استفاده خواهد كرد. به جاي اين تفتيش عقايد كه فعلاَ مجرا است يك تفتيش عقايد سرخ خواهد آمد, به جاي سانسور فعلي يك سانسور سرخ برقرار خواهد شد و به جاي تبعيد هاي فعلي, تبعيدهاي سرخ خواهيم داشت كه بهترين قربانيان آن انقلابيون مخالف يا دستگاه خواهند بود. و به همان نحو كه ” بوروكراسي“ فعلي در لواي نام وطن تجسم يافته است و رقيبان خود را به تهمت اينكه خويشتن را به اجنبي فروخته اند از ميان بر مي دارد” بوروكراسي“ آينده شما نيز به نام كار و سوسياليسم موسوم خواهد بود و هر كسي را كه با مغز خود فكر كند عامل و جيره خوار صنعتگران بزرگ و مالكان اراضي خواهد شمرد و نابودش خواهد ساخت.


پيام سياسی مولتی لينگوال سايت اکسير، نماينده‌ی منتخب اينترنی جناح اصولگرای آپوزيشن ارزش‌مدار خارج از کشور، به ملل غير فارسی زبان، به مناسبت يوم‌ا... بيست‌و‌سه‌ی تير: آلمانی: «ايشتاين بتلند اونتاوگن ون دينگن هبن گرد مولر هير دگنن اوختاين کريگن وور.» روسی: «موی آپورو کلاشينکوف کوپو هوککتپا اوتو نوکای ساخاروف تنوپکا.» عربی: «يا ايهالمسلمون اتحدو مقبول الجبارين والاخرج ملک المستشهدين والخليج الدائمه الفارسيه و لازرزر.» فرانسوی: «ل اوتور ژور لا کور موی ات ژ پنس ميشل فرنسيس درويت پور لو پور دو شاه.» ايتاليايی: «ای کورپیچی سونو دورانته آريواتو اينديرتو ونوتی ادولورانتسی تهران دايس سولورو رز چيرورگو پرينسيپل.» انگليسی: «يو آل ساک. گد د فاک آودا هيير. اس‌هولز.» اسپانيايی: «دمانسترکسيون دل ولور کوندولنسياز ونيدو لوز گملوس پراپگندوس اينترنسيونل فدريکو رودريگز فرنندز.» ترکی: «سنه گوربان والاردی ياخچیدی ايکی دنه گلدی بيلميرم والاردی.»


گنجينه‌ی اسـرار
از دولت عشق: كاترين پاندر

 

هر چه بيشتر از عشق سخن گوييم, در آگاهي آدمي جايي ژرفتر مييابد. اگر در انديشيدن به واژههاي زيبا اصرار ورزيم و واژههايي مهرآميز بر زبان آوريم, يقين بداريد كه تجربه آن عشق عظيم را كه به وصف در نميآيد: عشق خدا را به عالم درون خود فرا ميخوانيم. به عشق توكل كنيد كه تنها عشق ميتواند شما را از مشكلاتتان برون آورد.عشق را فرا بخوانيد تا به حل مسايل شما بنشيند. اگر به عشق اعتماد كنيد, انجام دادن هيچ چيز برايتان دشوار نخواهد بود. اگر در هر موقعيتي, آگاهانه عشق را فرا خوانيد و از عشق مدد بجوييد‎؛ عشق براي زايش ثمرات نيكو, از راههاي بيشمار و گوناگون كار ميكند. وقتي به جاي جنگيدن با راه زندگيتان, بر آن شويد كه دريابيد چگونه اين راه را دوست بداريد؛ عشق اسرار كاميابي بخش خويش را بر شما فاش مينمايد. با آغوش گشاده به پيشواز محبت برويد و در طول راه بگوييد: ”من از دولت عشق زنده ام. من با قانون محبت زندگي ميكنم و محبت از هم اكنون فاتح و پيروز است.“


دوستان خوبم از پيام‌های تبريکتان ممنونم، می‌دونيد، تبريک خيلی خوبه. من بارها گفتم، همين تبريک‌هاست که زندگی‌رو شيرين می‌کنه. پس بياييد تبريک‌ها را سريع‌تر و صميمانه‌تر کنيم. من به هيچ زني برنخوردهام كه خيلی ماه نباشد. مترلينگ. دوستان عزيزی که بيشترشون به‌موقع تبريک گفتن، به‌ترتيب: اين دوست نازنين و بسيار خوب و عزيز و مهربانم که از تو هواپيما برام نامه فرستادند. و اين دوست بسیار با ارزش و خيلی خوبم. همچنين اين دوست عزيز و قديمی‌ام. دوست بسيار خوبم هم منو شرمنده کردند. و دوستان خوبم ايشون و ايشون و ايشون. و همچنين دوستانم ايشون و ايشون. اين و اين هم همينطور. اين يارو هم خيلی دير تبريک گفته. من بارها گفتم، بازم می‌گم. زندگي همينه، پس بياييد از لحظات كوچكش شاد بشيم! اگر مادر نباشد، اصلا همون بهتر که بيوفتيم بميريم. بلو تارک. امروز دوباره جلوی خونه‌ی ما تصادف شده بود. بازهم رانندگی تند با موتور. کمربند ايمنی هم نداشت. خيلی محکم خورده بود به يک بولدوزر به نحوی که جلوی بولدوزر کاملا از بين رفته بود. من بارها گفتم، بازم می‌گم. آخه چرا نمی‌فهمين شما؟ مهر، محبت و دوستی خيلی با‌ارزشه. زندگی يعنی همين چيزها.

پس بياييد دوستی‌ها را عميق‌تر کنيم.


گنجينه‌ی اسـرار
نان و شراب: اينياتسيوسيلونه

 

ما به دو نسل متمايز ازهم تعلق داريم. نسل من در دوران جنگ پخته شدهاست و نسل شما طي اين پنج سال اخير, و اين خود اختلاف فاحشياست. معهذا در نفس امر, ما هردو به نوع انسان تعلق داريم و يا به لهجه جنوبي هر دو آدميم و از نژاد واحد. وجه متمايز نسلي كه ما به آن تعلق داريم در ايناست كه از همان اول اصولي را كه مربيان و استادانش به او ميآموزند جدي ميگيرد. اين اصول همانهايي هستند كه به عنوان مباني و اساس اجتماع موجود اعلام شدهاند. ليكن انسان وقتي آنها را جدي ميگيرد و با خود اجتماع ميسنجد متوجه ميشود كه سازمان و طرز عمل اجتماع اساساً با اين اصول مغايرت كلي دارد و از آنها بيخبر است. بديننحو است كه انسان انقلابي ميشود. اين اصول كه درنظر اجتماع چيزي جز مجاز نيستند برعكس, براي ما كه آنهارا با خون و جواني خود پروردهايم بسيار جدي و واقعي و مقد سند و شيرازه حيات باطني مارا تشكيل ميدهند. ما وقتي ميبينيم كه اجتماع ازاين اصول بيشرمانه سواستفاده ميكند و آنرا بهمنزله نقاب و اسبابي براي كوبيدن و گيج كردن ملت بهكار ميبرد خشمگين ميشويم. چنيناست كه انسان انقلابي ميشود.

آيا ممكن است در زندگي سياسي شركت جست و خويشتن را در خدمت يك حزب گذاشت و در عين حال صادق و صميمي باقي ماند؟ آيا حقيقت براي من تبديل به حقيقت حزبي نشده است؟ آيا عدالت براي من عدالت حزبي نيست؟ آيا نفع حزب سرانجام بر هر گونه تميز و تشخيص بين ارزشهاي اخلاقي كه به وسيله خود من نيز تا حد تعصبات خورده بورژوايي تنزليافته حاكم نشده است؟ بنا براين آيا من از فرصتطلبي كليساييكه در حال سقوط است نگريختهام تا گرفتار فرصتطلبي يك حزب بشوم؟ پس آن شور و شوق نخستين من چه شده است؟ آيا مقدم شمردن سياست بر كليه فعاليتهاي ديگر انساني و بر ساير نيازمنديهاي روحي موجب انحطاط و زوال زندگي خود من نشده است؟ آيا مرا از ساير مشغله هاي عميق تر باز نداشته است؟ در آدمي نيروهاي شگرفي وجود دارد از اين نيروها امروز توسط كليه دستگاههاي ارتجاعي بهرهبرداري ميشود. اگر چنانكه در مورد من شده است جهت اين نيروها را يكدفعه به طرف نهضت انقلابي برگردانند در نبرد سياسي حرفهاي چه بر سر آن همه نيرو خواهد آمد؟ آيا خوب است كه آنها را بخشكانيم و منكوبشان كنيم؟ آيا وجود يك انقلاب واقعي و با دوام بدون آن نيروها امكانپذير است؟

 

 

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message